تبليغاتX
فراموشت نمی کنم
نشسته ای میان نگاهم،شرم داری از عشق،می بالی به احساس من......!!! با خودت چند چندی بـــــــــانو.....!!؟ سخت چسبیده ای به چشمانم می خواهی مرا در چشم هایم پیدا کنی...!!! مرا در این احساس پاک دریاب...که هر لحظه دیوانه ات کنم....!! مرا ببین چه قدر خسته ام از این هیاهوی دیوانه کننده وجودم که حالا مغزم دارد آماس می کند....!! پُک میزنم به قلیان،نگاهم میکنی بدون پلک زدن....نشسته ای دقیق در چشمانم...چیزی نمی گویی....دنبال چه می گردی بــــــــــانو....!!!؟ بیا قلبم را بشکاف،حقایقش را ببین،اگر دیوانه نشدی برو....برو هر جا که منی نباشد....!! در خود فرو رفته ،چشمهایت رت می نگرم با حالت همیشه گی یشان....!! دود قلیان میانمان هاله ای درست کرده....انگار همه اش رویاست....!! انگار یک جای کار می لنگد....انگار دل نسپرده ای هنـــــــوز...!! نمی دانم راه قلبت کدام طرف است...من خودم هستم خود ِ خودم....!!! خوب که بنگری میبینی کم کم دارد خراب می شود سقف آرزوهایم .....!!! تو نمیدانی که مرد بودن و خراب شدن سقف آرزوها یعنی چه....!!! که حتی اشک هم شرمش شود بیاید از چشمهایم برای این غم.....!! وای که مرد بودن و کنار تو نبودن آدم را به رگبار می بندد....!! کم کم نابودیم را حس می کنم....!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 18:18  توسط اعتماد هرگز  | 

سلام دوست قدیمی...

سلام دوستان خوبم...

نمیدونم یه چند وقتیه دوباره همش دوس دارم به صدای یاور قدیمی و همیشگیم گوش بدم ،مخصوصا

 این آهنگش که اینبار عشق کردم بنویسمش واستون ، امیدوارم لذت ببرین... .

 تکیه بر باد ... .. .

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم

آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم

به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی

به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی

 من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی

این دیگه یه التماسه من میخوام بیای مونی

 

             من و تو 

                         چه بی کسیم وقتی تِکیه مون به بادِه

 

بد و خوب زندگی منو دست گریه داده

ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم

تا به فردای دوباره با تو هم قسم ترینم

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی

این دیگه یه التماسه من میخوام بیای مونی

بد و خوب مون یکی

دست تو تو دست من بود

خواهش هر نفسم با تو هم صدا شدن بود

با تو هم قصه ی دردم هم صداتر از همیشه

دو تا هم خون قدیمی

از یه خاکی مو یه ریشه

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی

این دیگه یه التماسه من میخوام بیای مونی

                                                                              « داریوش اقبالی »

 

             من و تو  

                         چه بی کسیم وقتی تِکیه مون به بادِه

 

 

« دوست قدیمی همش تیکه بر باد بود و همیشه هم تکیه بر باد خواهد ماند »

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:8  توسط اعتماد هرگز  | 

7 مهر تولد میر حسین موسوی است ساعت 4 بعد از ظهر میدان 7 تیر جمع میشیم اگه هرکدوم فقط یه بادکنک سبز به هوا بفرستیم هم به رئیس جمهورمون تبریک گفته ایم و هم بصورت مسالمت آمیز بار دیگر اعتراضمان را علیه دولت غیر مشروع و خائن ایران زمین و تاریخ و تمدن 7000 ساله بیان میکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:26  توسط اعتماد هرگز  | 

خدای من !

در آن هنگام که بسوی تو سر بر میدارم ملکوت اعلای ترا از دیدگان خویش در ورای سه پرده پنهان می بینم و این سه پرده را هم خود با دست خویشتن بر آویختم.

نخستین ، پرده ای که نگذارد دیده بدیدار تو بگشایم عصیان من از فرمان تو است.

و پرده دوم ، پرده ایست که در ارتکاب منهیات و ملاهی بروی خویش کشیده ام و خود را از عنایت و مرحمت تو به دور داشته ام.

و پرده ی سوم ، پرده ی غفلت من است ، غفلتی که در ادای شکر و سپاس تو ورزیده ام. نعمت یافته ام و شکر نعمت بجای نیاورده ام.

موهبت دیده ام و از سپاس موهبت بازمانده ام . ولی معهذا از رحمت تو نو مید نیستم زیرا به فضل عمیم و رحمت وسیع تو چشم طمع دوخته ام.

مرا تفضل تو امیدوار همی دارد و ترحم تو بسوی تو همی راند.

من نیز بنده ای از بندگان گناهکار تو باشم که بدرگاه تو روی نهاده ام و با حسن ظن و رجا ء واثق خویش دست طلب به آسمانها بر داشته ام.

تو آنچه از عطا یا و مواهب فرستی همه تفضل و ترحم باشد و نعمت های تو یک جا به رایگان انعام شوند.

اینک مرا ببین که در پیشگاه عزت و عظمت تو در منتهای ذلت و مستمندی ایستاده ام و با همه شرمی که از گناهان خویش دارم باز هم به امید مرحمت کف سئوال من گشوده است .

پروردگارا !

به معاصی خویش اعتراف دارم و از پرده هائی که میان خود و ملکوت اعلای تو بیاویخته ام شرمسار و پشیمانم .

خداوندا !

در این هنگام که لبهای لرزان خویش را به اعتراف گشوده ام و به آنچه از دست و زبان من با نکوهیدگی گذشته است اقرار آورده ام ، آیا اعتراف عاجزانه و اقرار شرمسارانه من به من سودی خواهد بخشید ؟

آیا این اقرار و اعتراف جان مرا از کیفر کردارم نجات خواهد داد ؟

آیا بنده ی ذلیل و زبون خود را خواهی بخشید یا همچنان مرا مستحق عقاب و عذاب خواهی دانست و بجای مهربر جان من قهر روا خواهی داشت ؟

خدای من !

من نه آن باشم که از درگاه تو نومید بازگردم زیرا همیشه درهای توبت و انابت را بروی خویش گشوده   می بینم.

من آن بنده ی ذلیل و ضعیف باشم که بر نفس خویش ستم روا داشته ام و حرمت پروردگار خویش را که معبود بی همتای من است فرو گذاشته ام.

گناهان من بسیار است وو شانه های من زیر بار معاصی فرو خمیده و بال و پر روح مرا در هم شکسته است.

من آن موجود مستمندم که روزگارم در ملاهی و مناهی بسر آمده و عمرم پایان رسیده است.

 همی بینم که دیگر فرصتی برای عبادتم نمانده و مهلتی از اجل بی امان نتوانم گرفت.

من آن بنده ذلیل و زبون تو باشم که میدانم از تو جز به تو پناهی ندارم و از دست تو جز به در گاه تو راه فراری به رویم باز نیست.

هم اکنون قلب و زبان من هر دو به استغفار گشوده شده اند و بازوان خطا کار من بسوی رحمت واسعه ی تو باز مانده است.

با آهنگی دردناک بدر گاه تو می نالم و سر بینوائی و بیچارگی در ÷پشگاه تو فرود می آورم.

زانوان من از هیبت کبریای تو و وحشت گناهان خویش همی لرزد و اشکهای ندامت بر چهره ام همی دود.

ترا همی خوانم که:

ای آنکه از هر مهربانی مهربانتر باشی و لطف تو همواره به سوی آنانکه ترا خوانند و از تو لطف و مرحمت توقع دارند ارزانی باشد.

ای آنکه بیش از آنچه کیفر کنی، ببخشی و ای تو که مهر تو همواره بر قهر تو افزونی گیرد.

ای پرودگار من که خویشتن را به بنداگان خویش با جلوه ی بخشش و گذشت شناسانده ای و همچنان بندگان خود را به قبول نوبت و انابت دلگرم  فرموده ای.

ترا می خوانم ای خدای من که از برکت توبت و انابت فساد ما را به صلاح سوق دهی و در برابر طاعت اندک ما پاداش هنگفت و بسیار ارزانی فرمائی.

ای خدای من که اجابت دعای ما را ضمانت کرده ای و به ما نوید رحمت و عنایت داده ای چه بسیار کس که بیش از من معصیت کرده اند و نعمت مغفرت تو دریافته اند.

چه بسیار پیشانی شرمسار و چهره ی شرمگین که در پیشگاه تو بر خاک استغفار و اعتذار عرق توبت ریخته اند و بالاخره خوشنود و خرسند سر از خاک برداشته اند.

من از آنان افزونتر گناه نکرده ام و بیش از آنان مستوجب ملامت و عقاب نباشم.

من از آن کسان که بر خویشتن مظلمت آورده اند بیشتر ظلم نکرده ام و هم اکنون همانند تبه کاران و شرمندگان عرق شرم بر خاک ریزم و از تو امید و مرحمت دارم.

بر آنچه گذشته توبه و انابه آورده ام و از معاصی و انحراف خویش چهره به بیزاری در هم پیچیده روی به درگاه تو نهاده ام و به شرمساری سر فرو کشیده ام.

من ترا آنچنان بخشنده و بخشاینده می بینم که می دانم از گناه بزرگ گشتن، بر تو دشوار نیست و کردار ناستوده ما را نادیده انگاشتن، ذات اقدس ترا گران نیاید.

تو از بندگان خویش نافرمانی ها بینی و اغماض فرمائی و دوست همی داری که بنده ای دور از استکبار و استغنا لب به استغفار بگشاید و همچنان پرهیزگار و پارسا بماند.

من اکنون در پیشگاه تو از نخوت و کبریا دوری می جویم و در پناه تو از شر وسوسه ی نفس و جاذبه ی معصیت می گریزم.

از تقصیری که در ادای طاعت روا داشته ام توبه می کنم و به خاطر عجز و قصوری که مرا از ایفای مراسم بندگی باز داشته از تو کمک می خواهم تا آنچنانکه شایسته عبودیت باشد به درگاه الوهیت تو بندگی آورم.

و همی خواهم که به من نیروی طاعت و عبادت عطا کنی و از کیفری که سزاوار من است معافم فرمائی.

از عذاب و عقابی که گناهکاران را به وحشت همی اندازد پناهم دهی و همی دانم که چنین خواهی کرد زیرا مشیت بخشش و بخشایش به تو برازنده باشد و گذشت و اغماض از گناهان ما بر تو گران نیاید.

ترا کائنات به صفت رحمت و عنایت شناخته و ماسوای تو به تو چشم امید دوخته است.

جز تو از هیچکس حاجت خویش نخواهم و جز تو هیچکس را بخشنده ی گناه خود نشناسم، و تنها از قهر و خشم تو بر نفس خود نگرانم.

از تو که شایسته ی مرحمت و مغفرت باشی خواهانم بروان محمد و آل محمد رحمت فرستی و حاجت من بر اوری و برا به کمال مطلوبم برسانی. گناه من ببخشی و از بیم شقاوت و شرارتم برهانی.

تو بر آنچه مشیت فرمائی توانایی و آنچه تمنای من باشد هر چند بر خاطر من گران آیند و در چشم من بزرگ نمایند در پیشگاه تو سخت اندک باشند.

آمین یا رب العالمین ... .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:3  توسط اعتماد هرگز  | 

خدای من !

در آن هنگام که بسوی تو سر بر میدارم ملکوت اعلای ترا از دیدگان خویش در ورای سه پرده پنهان می بینم و این سه پرده را هم خود با دست خویشتن بر آویختم.

نخستین ، پرده ای که نگذارد دیده بدیدار تو بگشایم عصیان من از فرمان تو است.

و پرده دوم ، پرده ایست که در ارتکاب منهیات و ملاهی بروی خویش کشیده ام و خود را از عنایت و مرحمت تو به دور داشته ام.

و پرده ی سوم ، پرده ی غفلت من است ، غفلتی که در ادای شکر و سپاس تو ورزیده ام. نعمت یافته ام و شکر نعمت بجای نیاورده ام.

موهبت دیده ام و از سپاس موهبت بازمانده ام . ولی معهذا از رحمت تو نو مید نیستم زیرا به فضل عمیم و رحمت وسیع تو چشم طمع دوخته ام.

مرا تفضل تو امیدوار همی دارد و ترحم تو بسوی تو همی راند.

من نیز بنده ای از بندگان گناهکار تو باشم که بدرگاه تو روی نهاده ام و با حسن ظن و رجا ء واثق خویش دست طلب به آسمانها بر داشته ام.

تو آنچه از عطا یا و مواهب فرستی همه تفضل و ترحم باشد و نعمت های تو یک جا به رایگان انعام شوند.

اینک مرا ببین که در پیشگاه عزت و عظمت تو در منتهای ذلت و مستمندی ایستاده ام و با همه شرمی که از گناهان خویش دارم باز هم به امید مرحمت کف سئوال من گشوده است .

پروردگارا !

به معاصی خویش اعتراف دارم و از پرده هائی که میان خود و ملکوت اعلای تو بیاویخته ام شرمسار و پشیمانم .

خداوندا !

در این هنگام که لبهای لرزان خویش را به اعتراف گشوده ام و به آنچه از دست و زبان من با نکوهیدگی گذشته است اقرار آورده ام ، آیا اعتراف عاجزانه و اقرار شرمسارانه من به من سودی خواهد بخشید ؟

آیا این اقرار و اعتراف جان مرا از کیفر کردارم نجات خواهد داد ؟

آیا بنده ی ذلیل و زبون خود را خواهی بخشید یا همچنان مرا مستحق عقاب و عذاب خواهی دانست و بجای مهربر جان من قهر روا خواهی داشت ؟

خدای من !

من نه آن باشم که از درگاه تو نومید بازگردم زیرا همیشه درهای توبت و انابت را بروی خویش گشوده می بینم.

من آن بنده ی ذلیل و ضعیف باشم که بر نفس خویش ستم روا داشته ام و حرمت پروردگار خویش را که معبود بی همتای من است فرو گذاشته ام.

گناهان من بسیار است وو شانه های من زیر بار معاصی فرو خمیده و بال و پر روح مرا در هم شکسته است.

من آن موجود مستمندم که روزگارم در ملاهی و مناهی بسر آمده و عمرم پایان رسیده است.

 همی بینم که دیگر فرصتی برای عبادتم نمانده و مهلتی از اجل بی امان نتوانم گرفت.

من آن بنده ذلیل و زبون تو باشم که میدانم از تو جز به تو پناهی ندارم و از دست تو جز به در گاه تو راه فراری به رویم باز نیست.

هم اکنون قلب و زبان من هر دو به استغفار گشوده شده اند و بازوان خطا کار من بسوی رحمت واسعه ی تو باز مانده است.

با آهنگی دردناک بدر گاه تو می نالم و سر بینوائی و بیچارگی در ÷پشگاه تو فرود می آورم.

زانوان من از هیبت کبریای تو و وحشت گناهان خویش همی لرزد و اشکهای ندامت بر چهره ام همی دود.

ترا همی خوانم که:

ای آنکه از هر مهربانی مهربانتر باشی و لطف تو همواره به سوی آنانکه ترا خوانند و از تو لطف و مرحمت توقع دارند ارزانی باشد.

ای آنکه بیش از آنچه کیفر کنی، ببخشی و ای تو که مهر تو همواره بر قهر تو افزونی گیرد.

ای پرودگار من که خویشتن را به بنداگان خویش با جلوه ی بخشش و گذشت شناسانده ای و همچنان بندگان خود را به قبول نوبت و انابت دلگرم  فرموده ای.

ترا می خوانم ای خدای من که از برکت توبت و انابت فساد ما را به صلاح سوق دهی و در برابر طاعت اندک ما پاداش هنگفت و بسیار ارزانی فرمائی.

ای خدای من که اجابت دعای ما را ضمانت کرده ای و به ما نوید رحمت و عنایت داده ای چه بسیار کس که بیش از من معصیت کرده اند و نعمت مغفرت تو دریافته اند.

چه بسیار پیشانی شرمسار و چهره ی شرمگین که در پیشگاه تو بر خاک استغفار و اعتذار عرق توبت ریخته اند و بالاخره خوشنود و خرسند سر از خاک برداشته اند.

من از آنان افزونتر گناه نکرده ام و بیش از آنان مستوجب ملامت و عقاب نباشم.

من از آن کسان که بر خویشتن مظلمت آورده اند بیشتر ظلم نکرده ام و هم اکنون همانند تبه کاران و شرمندگان عرق شرم بر خاک ریزم و از تو امید و مرحمت دارم.

بر آنچه گذشته توبه و انابه آورده ام و از معاصی و انحراف خویش چهره به بیزاری در هم پیچیده روی به درگاه تو نهاده ام و به شرمساری سر فرو کشیده ام.

من ترا آنچنان بخشنده و بخشاینده می بینم که می دانم از گناه بزرگ گشتن، بر تو دشوار نیست و کردار ناستوده ما را نادیده انگاشتن، ذات اقدس ترا گران نیاید.

تو از بندگان خویش نافرمانی ها بینی و اغماض فرمائی و دوست همی داری که بنده ای دور از استکبار و استغنا لب به استغفار بگشاید و همچنان پرهیزگار و پارسا بماند.

من اکنون در پیشگاه تو از نخوت و کبریا دوری می جویم و در پناه تو از شر وسوسه ی نفس و جاذبه ی معصیت می گریزم.

از تقصیری که در ادای طاعت روا داشته ام توبه می کنم و به خاطر عجز و قصوری که مرا از ایفای مراسم بندگی باز داشته از تو کمک می خواهم تا آنچنانکه شایسته عبودیت باشد به درگاه الوهیت تو بندگی آورم.

و همی خواهم که به من نیروی طاعت و عبادت عطا کنی و از کیفری که سزاوار من است معافم فرمائی.

از عذاب و عقابی که گناهکاران را به وحشت همی اندازد پناهم دهی و همی دانم که چنین خواهی کرد زیرا مشیت بخشش و بخشایش به تو برازنده باشد و گذشت و اغماض از گناهان ما بر تو گران نیاید.

ترا کائنات به صفت رحمت و عنایت شناخته و ماسوای تو به تو چشم امید دوخته است.

جز تو از هیچکس حاجت خویش نخواهم و جز تو هیچکس را بخشنده ی گناه خود نشناسم، و تنها از قهر و خشم تو بر نفس خود نگرانم.

از تو که شایسته ی مرحمت و مغفرت باشی خواهانم بروان محمد و آل محمد رحمت فرستی و حاجت من بر اوری و برا به کمال مطلوبم برسانی. گناه من ببخشی و از بیم شقاوت و شرارتم برهانی.

تو بر آنچه مشیت فرمائی توانایی و آنچه تمنای من باشد هر چند بر خاطر من گران آیند و در چشم من بزرگ نمایند در پیشگاه تو سخت اندک باشند.

                                                آمین یا رب العالمین

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:19  توسط اعتماد هرگز  | 

دردناک است  صبر کردن

            دردناک است فراموش کردن

ولی دردناک تر از این ها این است :  

                                                      که ندانی باید صبر کنی یا فراموش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12:20  توسط اعتماد هرگز  | 


گــر مــن ز مي مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طايفه اي بمن گــمـاني دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم


من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده کشيد بار تن نتوانم
من بنده ي آن دمم که ساقي گويد
يک جام دگر بگير و من نتوانم


اين کوزه چو من عاشق زاري بود است
در بند سر زلف نگاري بود است
وين دسته که بر گردن او مي بيني
دستي است که بر گردن ياري بود است
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:41  توسط اعتماد هرگز  | 


قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام ! ...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:41  توسط اعتماد هرگز  | 

   تمام خاطرات ما اشکای چشمای منه

 

                     دیگه باید خواب ببینم دستات تو دستای منه

 

     اما بدون با عکس تو این روزا رو سر میکنم

 

                                    خیلی بدی کردی به من مهال من ولت کنم

 

 کدوم گلایم رو بگم  یه عمره از تو دلخورم

                        تو فکر هیچیو نکن  غصه هاتو میخورم

 

                                بازم خدا دل منو برای غم نشونه کرد

                                            تو هم برو مثل همه تنهام بذار و  برنگرد

 

اما هنوز من چشم به در           

                     نیستی بی تو من دربدر

 

       نیستی ببینی که بی تو تنهام

                                                    تو دست گرمت تو اوج سرمام

 

فکر نمیکردم  روز جدایی به دیدن من تنها نیایی

 

    سهم عشقمو بهش فروختم

                       وقتی دیدمش بد جوری سوختم

 

دستام تو دستت نگا ه میکردی  کاشکی میرفتی حیا نکردی

 

                 خیلی دلم گرفت ازت دیگه سراغمو نگیر

                                             فقط یه عکس ازت دارم بیا اینم ازم بگیر

 

        یه روز میفهمی قدر مو اما نمیدونی کجام

 

                                             بمیرم واسه غربتم   مهال اینورا بیام

 

یه عمر بغض تو گلوم یه آه سردی تو صدام

 

         مهمون نوازی این نبود خاک خودم دارم میام

 

                              منکه دیگه دارم میرم   نگی رفت و حرفی نزد

 

 خدا نگهدارت باشه گرچه دلم رنجید ازت

 

                        یادت بیاد حرفای منو  غمهای تو اشکای منو

 

  آخه واست من چیکار نکردم

                                 زجرم میدادی دعات میکردم

 

 چه شبها من غصه هاتو خوردم

                       تو تب میکردی برات میمردم

 

یادت میاد من همونی هستم      

                                      که شبها تا صبح بیدار میشستم

 

دستام تو دستت نگاه میکردی کاشکی میرفتی حیا نکردی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 15:8  توسط اعتماد هرگز  | 

مرا اينگونه باور کن...

کمي تنها، کمي بيکس، کمي از يادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده، خدا ديگر کجا رفته؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست؟

که شايد هم به جرم آن، غريبــي و جــدايـي هست؟

مرا اينگونه باور کن ...

مرا اينگونه باور کن...

کمي تنها، کمي بيکس، کمي از يادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده، خدا ديگر کجا رفته؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست؟

که شايد هم به جرم آن، غريبــي و جــدايـي هست؟

مرا اينگونه باور کن ...

                                      مرا اینگونه باور کن .....

                                                                   مرا اینگونه باور کن .....

 

                                      

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:56  توسط اعتماد هرگز  |